علاقه من به روانشناسی و کاوش درباره خودم از سنین پایین و کودکی و به واسطه تجربه اتفاقاتی ناخوشایند در آن دوران، شکل گرفت؛ درست مثل بسیاری از آدمها و حتی شاید شما!
من در خانوادهای مذهبی به دنیا آمدم و حاصل یک ازدواج فامیلی تقریبا سنتی با فراز و نشیبها و تلاطمهای بسیار بسیار زیاد بودم. پدر و مادر من با آنکه پسر دایی – دختر عمه هم بودند اما به واسطه شرایط زندگی متفاوت (یکی کاملا روستایی و دیگر نیمی شهری-نیمی روستایی) و بعضا سختیهایی که در دوران کودکی خود در درون خانواده یا در محیط زندگیشان تجربه کرده بودند، پر از مشکلات و مسائل حل نشدهای در درون خود بودهاند که آن مسايل را نه تنها با خود به زندگی بعد از ازدواج و زناشوییشان آوردند بلکه حتی تا سالها بعد از تولد من نیز با خود به همهجا حملشان میکردند.
تفاوت سنی زیاد و حدود ۴۰ ساله من با پدر و مادرم به عنوان فرزند اول (که البته در جامعه حال حاضر ما به چیز معمولی تبدیل شده است!)، دعوا و درگیریهای لفظی و بعضا فیزیکی بسیار زیاد و مداوم، عدم درک متقابل نسبت به یکدیگر و هزاران رفتار غلط یا درستِ نابهجاِ ریز و درشت دیگری که از این دو فرزند آدم در دوران کودکی و نوجوانی من به معرض نمایش گذاشته شد، باعث شد تا من با وجود همه دستاوردهایی که به آنها میرسیدم و تمام قلههایی که فتح میکردم نسبت به خودم احساس گناه، بیکفایتی، بیلیاقتی، متقلب بودن، دوست داشتنی نبودن، ناامیدی و تقریبا هر حس منفی دیگری که فکرش را کنید، داشته باشم و همهشان را تجربه کنم؛ تا جایی که بعضی روزها آرزوی مرگ میکردم!
نمیدانم کجای این مسیر بود که تصمیم گرفتم نقش فرشته نجات پدر و مادرم را بازی کنم و تمام تلاشم را برای بهبود رابطه آنها با همدیگر و گرم کردن کانون خانوادهمان انجام دهم اما متاسفانه نتیجه قابل قبول و مشهود چندانی به دنبال نداشت! (گرچه با بالاتر رفتن سنشان، بعضی از رفتارها از سرشان افتاد و فضای خانه کمی آرامتر شد.)
البته اکنون میدانم که این مشکلات و مسائل فقط مخصوص پدر و مادر و خانواده من نبودهاند و تقریبا همه آدمها هر یک به گونهای با نوعی از آنها دست و پنجه نرم میکنند (اگر چه شاید به شدتی که من تجربه کردم نباشد! یا شاید حتی بدتر از آن باشد!) و این بخشی از دنیا و سرشت همه ما انسانهاست.
با این وجود، همه این تلاشها باعث شد تا من به ادراکات مهمی از روح و روان انسانها دست پیدا کنم و بتوانم خواستههای درست و بر حق را از درخواستها نادرست و متعصبانه تا حدودی تشخیص دهم.
من توانستم به این درک برسم که بخشی از مشکلات پدر و مادر من در زندگیشان، در ابتدا بخاطر آگاهی نداشتن به ویژگیهای شخصیتی خود و سپس طرف مقابلشان بوده است. بخش دیگری از مشکلات نیز به رفتارهای سادهلوحانه و زودباوری و تایید طلبیشان نسبت به افراد دیگر و بعضا بزرگتر خانواده و فامیل و حتی جامعه بسیار بزرگتر دوستان و آشنایان و همکاران و همشهریها بوده است. شاید بتوان گفت که بخشی از مسائلشان نیز به موضوعاتی مربوط میشده که احتمالا جنبه کلینیکی داشته و نیازمند تحت درمان قرار گرفتن بوده است!
آگاهی به همین چند نکته به نظر ساده دوران جوانی من را به شدت دستخوش تغییر کرد و تاثیر بسزایی در زندگی کنونی من داشته است، دارد و مطمئنا در آینده نیز خواهد داشت.
به عنوان نمونه زمانی که تصمیم گرفتم ازدواج کنم به جای آنکه منتظر پیشنهادات و انتخابهای خانواده باشم، خودم دست به کار شدم و به دنبال شخصی گشتم که بتوانم دوستش بدارم.
به جای آنکه مطابق با معیارهای جامعه دختری با قد بلند، چهره سفید، اندامی باریک، چشمان رنگی، موهای لَخت و بلوند، خوش صحبت و… از خانوادهای ثروتمند و قدرتمند و با نفوذ را به همسری خود برگزینم که آسانسور موفقیت من باشد (!)، آن کسی را انتخاب کردم که از نظر شخصیتی و روانی به من نزدیکتر باشد تا برای من همانطور که قرآن گفته است «سکینة» و «مایه آرامش» باشد و نه وسیله و ابزاری برای خودنمایی کردن و پز دادن!
برخلاف بسیاری از افراد که در چنین موقعیتی از روی هیجانات و هوا و هوس تصمیم گرفته و عمل میکنند، ما ماهها به بررسی جنبههای مختلف شخصیتی یکدیگر و خودمان پرداختیم؛ آن هم نه فقط با سفر رفتن و پارک و کافیشاپ و پارتی و دوردور و از این قبیل کارها که امروزه معمول است بلکه با کتاب خواندن، دوره دیدن، مشاوره گرفتن و پاسخ دادن به سوالات جدی و سخت درباره خودمان، بخشی از گذشتهمان، آرزوهای آیندهمان و انتظاراتمان از یکدیگر. (ما هم اکنون بیش از ۳۰۰۰ جلد کتاب در منزل خودمان داریم که فکر میکنم حدود ۱۰۰ جلد از آنها فقط مربوط به ازدواج باشد و بیشترشان را قبل از ازدواجمان خریده و مطالعه کرده و تا جای ممکن به کار بستهایم.)
بارها سر مسائلی نظیر تفاوت سنی، مهریه، کمیت و کیفیت مراسم خواستگاری و عقد و عروسی، جهیزیه و خیلی مسائل دیگر کارمان به بحث و جدل کشید؛ چرا که ما هم مثل همه مردم و حتی شاید شما، هر روز هزاران کیلو آشغال ذهنی را با خود حمل میکنیم. آشغالهایی که از طرف خانواده، جامعه، فرهنگ، سنت یا هر نام دیگری که بر آنها بگذارید، در مغز ما فرو و انباشته شدهاند. آشغالهایی که بسیاری از آنها با گذر زمان به باورها و حقیقتها و واقعیتهای غیرقابل انکار و زیرپا گذاشتن (وحی منزَل) در ذهن ما تبدیل شدهاند. پس طبیعی است که تصمیمگیری درباره اینکه کدام یک درست و کدام نادرست است، کدام با شرایط فعلی شما جور در نمیآید و کدام قابل انجام است، نیاز به زمان و بحث و جدل دارد.
در نهایت خودمان دو تا بدون حضور هیچ یک از اطرافیان و فقط با یک مراسم عقد ساده آن هم در دفترخانه ازدواج کردیم و زندگیمان را از یک زیرزمین ۳۰ متری با حداقل امکانات و حداقل وسایل و جهیزیه شروع کردیم تا خودمان تصمیم بگیریم برای زندگیمان به چه چیزی نیاز داریم و هر یک را در زمان مناسب خودش با سلیقه خودمان تهیه کنیم؛ و نه به زور و اجبار خانوادهها، برای چشم و همچشمی و به صورت یکجا!
ادامه دارد….
هنوز تموم نشده، اما…
باقیش باشه برای ی وقت دیگه!
[رزومه من] [درباره من] [داستان مستر احمق] [کوچینگ]